بهار

اینجا بهونه ایست،واسه باهم بودن.

فعلا این وبمو آپ نمی کنم از دوستانی که به این وب سر میزنند خواهش میکنم به وبلاگ من در بلاگفا بروند

Hedishaw.blogfa.com

مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییماچ

نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

Can you win if you

WANT

...

****I WANT****

نوشته شده در جمعه ٢۱ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

زنی که تکرار نمیشه حداقل برای منبغل...واییییییییییییییییییییییییییییی فوق العادست...تو دنیا فقط ٢تا آدمو میشناسم که منو به وجد میارن که ازشون انرژی میگیرم که واسه دیدنشون لحظه شماری میکنم و وقتی پیششونم اینقدر نگاشون میکنم که ذخیره ای بشه واسه روزایی که نمی بینمشونمژه...وقتی این ٢تا عزیزمو میبینم تازه میفهمم که هنوز دنیا اونقدرا که میگن یا اونقدر که خودم گاهی حس میکنم خالی از انسانیت نیست اگه هرکس حداقل ٢تا انسان به ماهی این ٢تا که من میشناسم بشناسه معلومه هنوز جای امیدواری هستلبخند...

معلم عکاسیمو میگم یه زن سخت کوش یه عکاس ماهر یه استاد صبورفرشته...میخواد دکتراشو بگیره توی دانشگاه تهرانم درس میده وای که من چقدر خوش شانسم که یه همچین کسی به من درس میده...سر کلاس به شاگرداش کمتر از گل نمیگه درسشو که عالی میده هیچ لطیفه های عالی ای هم میگه... قلب{خانوم محبوبه گشایشی}قلب...عالیه میگن فیلمنامه نویس خوبیه اینو شنیدم ولی فقط خودش که دوست دارم...خود خود خودش بدون عکاسیش بدون فیلمنامه هاش بدون درس دادناش...من عاشق خنده هاشم عاشق لطیفه هاش،سخت کوشیش،مهربونیاش،صبوریاش...۴شنبه هارو خیلی دوست دارم چون ۴ساعت سر کلاسشونم...افتخار میکنم که شاگرد یه همچین انسان ماهیم...امروز کلی با دوربین و مغار کار کردم ولی ذره ای احساس خستگی روحی نمیکنم...از دستام که میلرزه میفهمم جسمم خسته شده ولی وقتی مقاومت خودم در برابر این خستگی و لرزش دستامو میبینم میفهمم هنوز اون انرژی رو برای نوشتن طرح زدن و پیاده کردن روی لینو دارم...خدایا چقدر خوبه که ٢ تا از بنده هات که اینقدر ماهن رو جلوی پای من قرار دادی شکرت...کمکم کن منم بتونم در عوض براشون دوست و شاگردی عالی باشم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

حالم اصلا خوب نیست حس میکنم الانه که قلبم توی سینه منفجر بشه قلمو بر میدارم بلکه با نوشتن کمی آروم بگیرم...دستام میلرزه...نه نمیتونم اشکام سرازیر میشه رو کاغذ...کاغذو مچاله میکنم به کناری میندازم...سرمو بین ٢ تا دستام میگیرم زیر لب میگم خدایا کمکم کن خدایا کمکمون کن...تا حالا اینقدر ازت بی خبر نبودم اینقدر اضطراب و استرس نداشتم سع میکنم خودمو دلداری بدم ولی انگار هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر متوجه میشم که چقدر اوضاع غیر عادیه...یعنی چی شده خدایا پناه بر تو...چیکار کنم به کجا زنگ بزنم از کی خبر بگیرم

دیگه نمیتونم ادامه بدم

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

سلام دوستای گلم شماهایی که میاین نظر میدین و البته شماهایی که میاین و بی هیچ حرفی میرین ولی آمار وبلاگو بالا میبرینلبخند

جاتون خالی6صبح با خونواده به مقصد آستارا حرکت میکنیم زنگ زدم عزیزدلم که ازش خداحافظی کنم ولی نتونست بحرفهناراحت اکشال نداره صبح که خواست بره سرکار بهش میزنگم ولی کمی تا قسمتی دوست ندارم برم اگه نمیرفتیم میتونستم عزیز دلمو ببینم تازه سرما هم خورده آخه اینجوری مگه میشه خوش گذروند؟؟؟گریهتا 1شنبه برمیگردم آپ میکنم فعلا بای

پ ن:عزیزدلم همین الان زنگ زد20 دقیقه حرفیدیم.وایییییییییییییییییییییی که چقده گلهخوشمزه

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

تیک تاک تیک تاک...

صداش آشناست؟...سالهای سال که هممون این صدارو شنیدیم.

ساعت بیست و دو و سی و چهار دقیقه نوزده شهریور یک هزار و سی صد و هشتاد و نه...ثانیه ها دقیقه ها و ساعت ها...روز ها و ماه ها و سال ها...همه و همه اومدن و رفتن...

وقتی به ٢ سال پیشم فکر میکنم...نه نه نه...با خودم عهد کردم دیگه بهشون فکر نکنم...هدیه ی اون سالهارو دوست ندارم.

الان دیگه وقت زندگی کردنه...نه تجربه کردن نه اشتباه کردن...

این روزا رو خییییییییییییلی دوست دارم...با تو بودنو دوست دارم...

حتی وقتی ازت دورم وقتی نمیتونم صدای آرامش بخشتو بشنوم بازم خیالم راحت تو این دنیا یه نفرو دارم که پشتم نه ولی پهلو به پهلوی من احساس میشه...امیدوارم قدر این لحظه ها و قدر تو رو بدونم...

پ ن:راستی عیدتون مبارک نماز روزتون قبول

نوشته شده در جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

گاهی اینقدر احساسات روی دلت سنگینی میکنه که نمیدونی واسه بیرون ریختنش از چه واژه هایی استفاده کنی تا دلت آروم بگیره و حس کنی یه کم از عشقی که داری رو تونستی خوب بروز بدیقلب...

انگار دیگه دوستت دارم و عاشقتم کافی نیستماچ...

دوست دارم دستاتو بگیرم لمست کنم به چشات زل بزنم و تو توی چشام عشقو ببینیهیپنوتیزم...

میخوام پیشت باشم دوست دارم گرمای وجودتو حس کنم،میخوام نفسات پوستمو نوازش بده و منو غرق عشقت کنهمژه...

حتی وقتی لحظه ای بهت فکر میکنم گرمای عجیبی مثه خوره به جونم میوفته،دوست دارم خودمو تو بغلت توی دستای مهربونت رها کنمبغل...

میخوام برای تو همچون برگی باشم که تو دستای باد به حرکت در میاد...

پ ن:{میخوام برای تو همچون برگی باشم که تو دستای باد به حرکت در میاد}جبرانم یه چیزی تو همین مایه ها به ماری هسکل گفته بودچشمک

نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

اصلا خیال نکنین الان میخوام تعریف الکی بکنمو یه جورایی بخوام خودمو یه عاشق دلخسته نشون بدمخمیازه... نه اصلا چنین قصدی ندارم فقط میخوام یه جوری اینهمه احساس که تو دلم قلمبه شدرو بریزم بیرون قلباز اونجاییم که اینجانب بی نهایت آدم برون گرایی هستم نمیتونم راجع به احساسم حرفی نزنم در اونصورت احساس میکنم در حال انفجارمو سبزدیگه نمیتونم حتی به کارای روزمرم برسم از بسم واسه طنی از خاطراتم گفتم که فک کنم اون بیچاره ام داره از دستم کلافه میشهکلافه امروزم قصد داشتم دوباره زنگ بزنم بهش و مثه همیشه که بعد احوال پرسی حرفامو با واییییییییییییییی طنی......شروع میکردم بزنم که احساس کردم کم کم داره دلم واسه طناز خانومه بیچاره که مجبوره بشینه توصیفای منو گوش بده میسوزه اینجوری شد که الان تصمیم به آپ کردن گرفتممژه...قبل از اینکه کسیرو اینجوری دوست داشته باشم خیال میکردم اگه به یه نفر بگی عاشق داری مسخرش میکنی و اگه بگی ایشاالله عاشق میشی داری نفرینش میکنی شیطانولی حالا فک میکنم که اگه عشق یه عشق واقعی باشه کیف دنیارو میکنی و بهت انرژی میده همین که وقتی صبح از خواب بلند میشی و با موهای ژولیده و شکم خالی و چشمای نیمه باز به اونی که دوسش داری صبح بخیر میگی خودش کلی تا آخر روز تضمین کننده ایه واسه شور و اشتیاقت خوشمزهخیلی سخت گیرمو دست خودم نیست حتی کوچیکم که بودم تا یه خط تو صورت عروسکم می افتاد دیگه باهاش بازی نمی کردمقهر الانم هیچ ایرادی نمیشه از عشقم گرفت اصلا این حرف شاعرو قبول ندارم که میگه:به راه عشق غم هست و نیست هستی و نیستی بر عاشقان یکیستتعجب...یادمه یکی از دوستام تو دفتر خاطراتم نوشته بود...من چون چشمم شوره الانه که چشم بزنم دیگه میرم که تا چشم نزدم یه اسپندی دود کنمنیشخند...

پ ن:اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده...چی؟...نخیر عاشق نشده خواهشا عشقو با افسردگی اشتباه نگیرید احتمالا بیکاره...قلب

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

دارم کوچه پس کوچه های دلمو میگردم،بلکه تو رو پیدا کنم...نمیدونم کی بود که ازت غافل شدم،که دستاتو رها کردم.{#emotions_dlg.e2}..آخه بی وفا من اگه حواسم ناغافل پرت شد،تو چرا ولم کردی؟؟؟میموندیو یه تلنگر بهم میزدی...خسته شدم از بس توی این کوچه های ماتم زده دنبال یه نشون ازتو گشتم{#emotions_dlg.e47}...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

بهترین بخش را در هر فرد بجوی،و این را به او بگو.همه ما به چنین محرکی نیازمندیمقلب.

تمام مردم جهان چیزی دارند که بخاطر آن سزاوار ستایش باشندمژه...ستایش ها نشانگر ادراک هستندمتفکر...در خلوت خویش انسان هایی عالی هستیم،و هیچ کس از دیگری بهتر نیست،نگریستن به عظمت همسایه ات را بیاموز و عظمت خودت را نیز بنگرهورا...

«جبران خلیل جبران»

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

تو و من _و هر آن کس که با شوق زندگی زاده می شود_می کوشیم به مرزهای وجود خود برسیم،نه فقط از راه شناخت،که تمنای ما زیستن این تجربه است...و روح این جهان،همان که همواره دگرگون می شود،همان مطلق است...

شاعران بزرگ گذشته همواره خود را تسلیم زندگی می کردند...آن ها مقصدی مشخص را نمی پوییدند،و نیز نمی کوشیدند پرده از اسرار بردارند،به سادگی اجازه می دادند روحشان فرمان روا باشد و در درون هستی حرکت کند...

مردم همواره اسرار را جستجو می کنند،و گاه موفق می شوند،اما اسرار پایان خودند،و زندگی پایانی ندارد...

شاعران نه آنان اند که شعر می نویسند،آنانی اند با قلبی سرشار از این روح مقدسلبخند...

«جبران خلیل جبران»

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

زمانی مردی را می دیدم که نزدیک اورشلیم می نشست...هر بار که از آن جا می گذشتم،همان جا بود...از راهنمایم پرسیدم:او کیست،و او خندان می گفت:پیرمرد دیوانه شوریده ای است...

سپس تصمیم گرفتم نزدیک شوم،و پرسیدم:

_چه کار می کنید؟

مرد پاسخ داد:به دشت ها می نگرم...

_و دیگر چه؟

_همین برای درک زندگی کافی نیست؟

چنین پاسخ داد مردی که دیوانه اش می خواندند...در جنگ به خاطر پیچیدگی ها زیست می کنیم،و از یاد می بریم که نگریستن به دشت ها،بیش تر از هرچیز دیگر برای درک خداوند کافی است...

«از دفتر خاطرات ماری هسکل»

نوشته شده در جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

هر موضوع تازه ای را،نخست یک سرگرمی دیگر میدانیم.اندک اندک،این تازگی از ذات هشیار ما می گذرد_وسپس به فراموشی سپرده می شود...با این وجود هر چه بیشتر فراموشش می کنیم،بیش تر به درون ناهشیار ما رخنه می کند،و اندکی با آن چه پیش از آن بوده ایم تفاوت می کنیمهیپنوتیزم...................هر چیز که یک بار برای ما زنده بوده باشد،هرگز از دست نمی رود.......بر روی این زمین،برای هیچ چیز پایانی متصور نیستابرو...پس برای چه بکوشیم آغاز را درک کنیمسوال؟؟؟

«جبران خلیل جبران»

نوشته شده در پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

خدایا...به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشت حسرت نخورم...و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم...بگذار تا آن را خود انتخاب کنم،اما آنچنان که تو دوست داری...چگونه زیستن را تو به من بیاموز...چگونه مردن را خود خواهم آموخت...«دکتر علی شریعتی»

نوشته شده در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

آدم ها مثل کتاب هستند...بعضی ها جلد زرکوب دارند بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک ...بعضی از آدم ها با کاغذ کاهی چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی...بعضی از آدم ها ترجمه شده اند و بعضی نه...بعضی از آدم ها تجدید چاپ میشوند بعضی فتوکپی آدم های دیگرند...بعضی از آدم ها با حروف سیاه چاپ می شوند و بعضی صفحات رنگی دارند...بعضی از آدم ها تیتر دارند...و روی پیشانی بعضی از آدم ها نوشته اند:حق هرگونه استفاده و چاپ محفوظ و ممنوع است...بعضی از آدم ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی را باید جلد گرفت...بعضی از آدم ها را میشه توی جیب گذاشت...بعضی از آدم ها نمایش نامه اند و در چند پرده نوشته میشوند و بعضی از آدم ها فقط جدول و سرگرمی هستند و بعضی معلومات عمومی...بعضی از آدم ها خط خوردگی دارند و بعضی غلط چاپی...از روی بعضی آدم ها باید مشق نوشت و از روی بعضی دیگر جریمه...بعضی آدم ها را باید چند بار بخوانیم تا بفهمیم و بعضی دیگر را باید نخوانده دور انداخت...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

کاش خدا اشک رو نمی آفریدگریه...تو با قطره قطره اشکهایم از وجودم خارج شدی و حالا تنها خاطرت در ذهنم باقی مانده...تصویر خنده هایت تار شده...حتی نمیدانم آیا از اول بوده ای یا من تو را برای خلوتم ساخته ام...کاش هیچگاه نمی گریستمناراحت...

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

اگه روزگار بی رحمه.........تو مهربون باش.........اگه آفتاب می سوزونه.........تو سایه بون باش.........اگه سرما کمین کرده کنار باغچه......... تو واسه گل های نیمه جون باغبون باش

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

صاحب،باغبان را مرخص کرد و گفت:«می خواهم چند روزی در اینجا خلوت کنم»...حتی مترسک را هم از بین برد...به دنبال این ماجرا پرندگان هجوم آوردند تا باغ انگور را تاراج کنند...صاحب از روی ناچاری دوباره مترسک درست کرد و وسط باغ کاشت...حضور مترسک پر رنگ تر از او بود...سیگارش را روی صورتش در آینه خاموش کرد...سپس کراواتش را باز کرد و به گردن مترسک بستخمیازه...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸۸ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

دنیا هم به آدمای خوشبین نیاز داره هم به آدمای بدبین...آدمای خوشبین هواپیما می سازند،آدمای بدبین چتر نجاتلبخند!!!!                                        

نوشته شده در شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |

به همه جا سر زدیم،به کافه ها،اسکله ها،پارک ها...اما نتوانستیم پیدایش کنیم لعنتی آب شده بود رفته بود توی زمین...گفتم:«من دیگه نیستم خودت دنبالش بگرد»...گفت:«تنهایی نمی تونم»...گفتم:«خیلی خسته ام»...گفت:«خواهش می کنم»...نخواستم تنهایش بگذارم...باز شروع کردیم به گشتن...این بار حتی لابه لای کتاب ها را هم نگاه کردیم اما چیزی دستگیرمان نشد...سرانجام از پا افتادم اما او هنوز هم که هنوز است دنبالش می گردد...من ایمان دارم که او نمی تواند گمشده اش را پیدا کند...گمشده ی او بیشتر شبیه خودش است...به نظر من او باید به دنبال خودش بگردد و بد نیست اگر بتواند دستش را در دهان خود فرو کرده،جمجمه اش را با سر انگشتانش لمس کند...

نوشته شده در جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط هدیه و رضا نظرات () |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت